به انتظار قصه های بی غصه

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

وطن؟!؟!

  چه آشناست این واژه ی دل نشین

ایران من؟!؟!

   چه زیباست این نام دل ربا

                     سربلند ایران ما؟!؟!

                            ما؟

یعنی؟!من!؟!

یعنی تو؟!؟!

نه.....

ما یعنی آنها؟!؟!

آری این وطن ایران آنهاست

اجبار

اینجا اجبار است

اجبار برای بودن

اجبار برای ماندن

حتی اجبار برای نبودن

و نیست شدن

اجباریست

برای نفس کشیدن

برای زندگی کردن

***برای هر چیزی که تو نمی خواهی اجبار است***

*****

سلام به همه ی دوستای گلم

میخوام یه پست متفاوت بزنم،چند کلمه ایی حرف دوستانه

چند روزی دارم فک میکنم بگم یا نه ولی میگم

اول از همه با خودمم بعد با شما ها

این روزا روزای خیلی عزیزی ه ،روزهایی که با دلشوره و استرس قاطی شده امیدوارم همتون مواظب خودتون باشید ......

نه سیاسیم نه دوست دارم وارد سیاست شم قهر

فقط دوس دارم این جریانات به نفع مردم تموم شه همین و بس خدایا به امید خودت

راستش حرف اصلیم با خودمون این بود:

این روزا روزای نزدیک عیده و باز هم شورو شوق خریدو تازه بودن به هممون دست میده (البته هیچ وقت از خرید عید خوشم نیومده بخاطر وضع وحشتناک جیب خیلی از اونایی که چشم تو چشم شدن باهاشون بخاطر غمی که تو نگاهشونه جیگر آدم و کباب میکنه)و البته حتما هممون دیدیم خیلی از اطرافیانمون در گوشه ی این مملکت حتی در حسرت یه جوراب نو هستند و دلشون خیلی غمگین ه،مخصوصا بچه ها که خدارو شکر نسل جدید خیلی درکشون بالاست و از بچگی یجورایی میفهمن که ته جیب بابا خالیه و طفلی پدر مادرهایی که فقط  پشت ویترین هارو نگاه میکنن و دلششون میشکنه از خواهش بچه هاناراحتکه نمیتونن  دلشونو شاد کنن

بچه ها یه خواهشی تو این روزای خوب اگه میتونید حتما دل این آدمای مهربون و شاد کنید کاری کنید هممون سر سفره هفت سین خوشحال باشیمقلب

میسی از همتون

تی تی نوشت:این روزا همش مهمون بازیه مهمون داریم ببخشید از دوستای مهربونم که دیر کامنت میذارم براشون جبران میکنممژه

تی تی نوشت:دعا فراموش نشه با اون دلای مهربونتون همه رو دعا کنیدقلب

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

o8bhh5.gif            o8bi93.gif            o8bhh5.gif

مرفاوی  فرار کن          علی دائی تو راهه

قهقههخندهخداییش این خیلی با حال بود

سوتفاهمات نشه یوختیااااااااصنشم من خودمم زیاد از علی دایی خوشم نمی آد ولی خوب از صمد قابل احترامترو هضم ترهنیشخند(بابا نزنید نامردا نزنید این گوجه هاتونو دههههههههههههابرو)

خوب بازی و که انداختن وسط هفته همین و کم داشتیم خوبه والله دستم درد نکنه ،حالا بنظرتون دست برد به روزش زدن دست برد به نتیجشم میزنن؟یعنی 2-2 مساوی میشه یا 0-0 یا پرگل و هیجانش می کنند؟یا میخوان سوپ بریزن برامون(همون سوپرایز)بلاخره پرسپولیس به حقش برسه و سروریشو بهش پس بدن؟متفکرنیشخند

نمیدونم این عادل چرا براش ثابت نمیشه ؟!؟!؟!چرا هی اینقد یه نظر سنجیایی میذاره که فس فس و تخریب کنه و .......نیشخندچرا نمیخواد قبول کنه آقا برا یبارم فس فس برنده نیشه چجوری بفهمونیم آخهاز خود راضیکلافه

یه باچگام یافتیدم دفتم بزنگم بوینم چجوریاست؟؟(سیستم تحقیقات و اینااز خود راضی)خانومه پرسید چند کیلویی؟؟؟تعجبدفتم خانوم آخه شوما چرا دیگه؟؟؟ای بابااااااااااکلافهآخه از یه خانوم سن و وزنشو میپرسن عصبانیقهقهه

*******

خوب این پستم دو قسمت داره

دارم همای و مستان  میگوشم حال و هوامم یجوریهخیال باطل(خو یجوریه دیگه نیشه گفت)نیشخند

یه تیکه آهنگشو مینویسم

*عاااااااااااشقان  غوغا کنید

توبه ها را بشکنید آمد بهاران

یادی از آیین مستانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید

روزو شب معشوقه بازی های عرفانی کنید

مست پنهانی کنید ، همچنان خماران توبه ها را بشکنید آمد بهاران آمد بهاران*

*حالا یه شاهکار از خودم (نخندیدنیشخند)

دقیقا یه ماه شدددددددددددافسوس

**************

  گفتم نرو

     گفتی با حسرتم چه کنم

                        گفتم برو تا حسرتت

                      بر شانه هایم سنگینی نکند 

رفتی

ولی نگفتی من با این حسرتم چه کنم؟؟؟

حسرتی که مانند شب های خاموشم

و روزهای تکراری

جاودان ماند ......

حسرت بی آشیانگی دله من

نگفتی ...

با این  بغض چه کنم؟؟؟

با چشمانی پر از اشک چه کنم؟؟؟

با آوارگی دل چه کنم؟؟

آری تو میروی ولی باز هم سنگینی حسرتم

بر شانه های خودم سنگینی می کند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

سعی کردم که همیشه


به سادگی ِ اولین سلاممان باشم!


به سادگی سکوتمان در پنجشنبه دیدار!


به سادگی واپسین دست تکان دادنم،


در کوچه بی چراغ!


می خواستم کودکان ستاره زبان مرا بفهمند!


می خواستم که هیچ ابهامی،


در گزارش گریه هایم نباشد!

 

 

 می خواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته،


تا برف نشینان قبیله قطب،


همصحبت ِ سادگی ام باشند!


احساس می کنم،


تمام سادگان ِ این سیاره همسایه منند!


ناجی علی و حنزله وصله پوش را


بیشتر از ون گوگ دوست دارم،


که درختان را بنفش می کشید،


آسمان را صورتی


و خاک را قرمز!


( این را برای خوش آیند ِ هیچ چهره ای نگفتم!)

 

 دوست دارم به جای سمفونی بتهون،


صدای ویولن نواز ِ کور خیابان ولی عصر را

بشنوم!
دلم می خواست که حافظ


- این همراه همیشه حافظه ام!-


یکبار به سمت ِ سواحل سادگی می آمد!


می خواستم کتابت او را


به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!


می خواستم ببینم آن ساده دل،


با واژه های کوچه نشین چه می کند!

 

 

 هی! آرزوی محال!


آرزوی محال...

و تو!
- دختر بی بازگشت ِ گریه ها! -


از یاد نبر که ساده نویسی،


همیشه نشان ساده دلی نیست!


پس اگر هنوز
بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:


« باز می گردی»
به ساده دل بودنم نخند!


اشتباه ِ مشترک ِ تمام شاعران ِ این است،


که پیشگویان خوبی نیستند!?

******

می خواهم خیال تو را راحت کنم!


تقصیر تو نبود!


خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره

 ها،
خاموش شود!


خودم شعرهای شبانه اشک را،


فراموش نکردم!


خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!


حالا نه گریه های من دِینی بر گردن تو دارند،


نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این

همه ترانه ای!


خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،


بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم


صبحانه کسانی باشند،


که هرگز ندیدمشان!


تنها آرزوی ساده ام این بود،


که در سفره صبحانه تو هم عسل

 باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم

 بنشینی


و بعد از قرائت بارانها،


زیر لب بگویی:


«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره

های خاموش!»


همین جمله،


برای بند زدن شیشه شکسته این

 دل بی درمان،


کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،


بر چشم تمام ترانه هاست!


هنوز هم همنشین نام و امضای

منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،


همین هوای سرودن است!


همین شکفتن شعله!


همین تبلور بغض!


به خدا هنوز هم از دیدن تو


در پس پرده باران بی امان،


شاد می شوم! بانو!

 

******

دوباره تنها شدیم!

 

گفتم: «بمان!» و نماندی!


رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و

 پایین نیامدی!


گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:


سکوت و
صعودُ
سقوط !


تو صدای مرا نشنیدی


و من
هی بالا رفتم، هی افتادم!


هی بالا رفتم، هی افتادم...


تو می دانستی که من از تنهایی و

تاریکی می ترسم،


ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین

کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،


بی چراغ قلمی پیدا کردم


و بی چراغ از تو نوشتم!


نوشتم، نوشتم...


حالا همسایه ها با صدای آواز های

 من گریه می کنند!


دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا

می کنند


و می خندند!


عده ای سر بر کتابم می گذارند و

رؤیا می بینند!


اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،


بعد از این همه ترانه بی چراغ


چشمهایت به تاریکی عادت کرده

اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند

 و رفتند!


حالا،
دوباره این من و ُ


این تاریکی و ُ

 
این از پی کاغذ و قلم گشتن

 

گفتم : « - بمان!» و نماندی!


اما به راستی،


ستاره نیاز و نوازش!


اگر خورشید خیال تو


اینجا و در کنار این دل بی درمان

نمی ماند،


این ترانه ها


در تنگنای تنهایی ام زاده می

شدند؟

***یغما گلرویی***

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۸ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط وارِش نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك




خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست