به انتظار قصه های بی غصه

خانه ایی ساختم 
پُرِ مهر

پُر مهری
و
چه میدانستم جِنسش از تنهاییست!!!

پایه اش ویرانی ست؟!؟!

و تو ای سهراب کجایی تا ببینی خانه ایی که ساختم پُرِ دوست بر سرم آوار

شد؟؟؟

 

×××××

من درد میکشم اما تو چشم هایت را ببند
سخت است که ببینم میبینی و بی خیالی .....

وبگمانم بسته ایی....

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك




خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست