به انتظار قصه های بی غصه

کلی کار دارم

البته زیادم کلی نیستن

مهم چمدونم ه که بستمش

ولی همش سر درد دارم این چند روزه

بیخوابم بی خواب

خواب راحت و یکم آرامش شده آرزوم!!!:(

دیشب همش بیاد گذشته بودم دی 2-3 سال پیش

حسودیم شد خیلی وقت بود به اون روزا فک نمیکردم

خوشبحالش

وقتی میرفت یکی اینجا بود که دلش نمی خواست بره یا دوس داشت منتظرش بمونه

امروز دلم می خواست یکی هم بود به من بگه نرو،یا برو من اینجا منتظرتم:(

اوه اوه یکی گفت ،اصن یادم نبود:(

طفلک وقتی فهمید شوکه شد ،چرا من دوسش ندارم؟چرا اینهمه سال من خرش نشدم؟؟؟؟؟

وقتی گفت دلمو شکوندی یجوری شدم:(من حتی یبارم یه کلمه امیدوار کندده نگفتم

یبارم حتی بهش  زنگ نزدم ای وااااای ای واااای

تا چن وقت پیش فک میکردم

آدما که با هم از یه رابطه ایی فرار تر مز یه دوست صمیمی تر میشن

دو حالت داره:::


*یا طرف و دوس دارن

*یا میخوان ل.... بزنن

الن که فک میکنم میبینم میتونه راه سومی هم باشه

***یجور ادغام دو تای بالا

یعنی ازش خوشش میاد انه اینکه دوسش داشته باشه بیشتر از بقیه باهاش راحت ه

باهاش سرگرم میشه یه مدت ،یعنی راه سوم تفریح و سرگرمی

واینجاست که آتیشت میزنن وقتی میگن فقط با تو اینجور راحت و صمیمی بودیممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

اینجاست جونم اینجاست که یعنی تووووووووووووووووووووووووو:(((

هر چی میخوام قضاوت نکنم

ولی رفتارو حرفا این و میگن

باورش سخته

سخته که میگم مقصر خودمم

کاش از دل ادما خبر داشتم

ای بابا ااااااااااااااخودم کردم دندم نرم لعنت به خودم

***دارم میرم سفر چند وقتی شاید نباشم

اگر گذرتون از کناره متروکه ی من گذشت دعام کنید

نمیخوام برگردم

کسی منتظرم نیست

یسری به پست مهره پارساال یا ابان بود یادم نیست

ولی جشن تولدمون بود ..........خیلی خوش گذشت

حتما می خونمتون ولی با ذهنی ازادتر

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط وارِش نظرات ()

سلام به متروکه ی خودم

متروکه مثلِ این دل

دلی که انگار خوابش برده ،یجور مردن

حرف داشتم،یه دلِ سیر دیگه مثل قبل نیست که گوشی و برداری و بدونی باید چکار کنی تا دلت وا شه حتی اگه یه دله سیر هم حرف نزنی....

حوصله ندارم

حالمم خوش نیست

 

حرف که زیاد شه تو گلو میمونه

میشه عینه غده

بعده یه مدتم جونتو میگیره خلاص

حرف که دارم قده یه دنیا

غده هم که شده

منتظرم جونمم بگیره....

خدایا چقدر این روزا عذاب آوره،خستم

از خودم شاکی هستم،من خیلی بدم خیلی به خودم بد کردم

حسِ آدمایی رو دارم که فقط به درد این میخورن یه مدت سرگرم باشن و تفریح بعد با کوچکترین حرفی میندازنت دور

انگار هیچ کارآیی نداری دیگه

این و رفتارشون میگه

خیلی دلم گرفت خیلی زیااااااااااااااد

ادمایی که میان تو زندگیم به من به اینکه فردای من چی میشه فکر نمیکنن با یه دنیا حرف تنهات میذارن

تنهایی تاوان پس میدم

شاید این قطره اشک توان سهل انگاری ه خودمه

شایدم حقم باشه یجوری حرف بزنن که بدجوری بسوزوننت

انقد حالم از خودم بهم میخوره وقتی به یه چیزایی فک میکنمممممممممممممم

دلم میخواد داد بکشم تا راه گلوم باز شه

که لامصب چرا بهونه ؟؟؟

چرا یجوری گفتی که الان هر چی فک میکنم فقط به این نتیجه میرسم که از سر باز کردن بوددددددددددددد

بغضم میترکه ولی خالی نمیشممممم

خدا یا من و ببخش

من نمیتونم خودمو ببخشمممممممممممم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط وارِش نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك




خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست