به انتظار قصه های بی غصه

این روزها

مثالِ

درختی هستم

بی بارو برگ

که منتظر می ماند تا بهاری دیگر از راه رسد

در آرزوی شکوفه دادن

برای زندگی دوباره

افسوس

امسال هم مانندِ هر سال شاخه هایم را میشکنند

آرزوهایم را به تاراج میبرند

ومن

همچنان

در حسرتِ برگهایی در بهار و دیدن برگ ریزانی در پاییز می مانم

باید به این باور برسم

من همیشه زمستانم

سردو خشک...

 

***این روزها کمتر گریه می کنم ،نمیدانم بزرگ شده ام یا که سنگ؟!؟!***

 

امروز آرزو کردم کاش عاطفه، محبت، دلسوزی، در من وجود نداشت،خیلی راحت از کنارِ همچی بگذرم انگار نه انگار چیزی میبینم و می شنوم ........

می خوام سنگ شم سرد به همچی

نمیدونم میتونم؟!؟

ولی همه ی سعیمو می کنم.......

*یه وقتایی یه حرفایی شوخیه،بهش میخندید ولی خیلی عمیقند

عمقِ این حرفا بدجور درد دارن،مثِ یه خنجر فرو میره تودلت ،

خنجره بیرون میاد ولی لامصب جاش بد میسوزه*

وای بحال اینکه خنده هامون باعثِ گریه ی کسی شه

خدایا کمک کن این اتفاق هیچ وقت نیفته.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط وارِش نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك




خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست