به انتظار قصه های بی غصه

"من"

"تو"

این بودن هایمان هم

عاشقانه هایمان را

"ما"

نکرد.....


"""گمونم آخرین پست امسال باشه،بازم خدا داند

 هفته ایی که گذشت هفته ی خوبی نبود ،خیلی بد بود

یه حسِ خیلی بدی داشتم که فک نمیکردم یه روزی همچین حسی داشته باشم

انقد این روزا حسای بد دورو برم جمع شدن.......

امروز به این فک میکردم دلم می خواد یکی یه حس قشنگ برام ایجاد کنه منم براش بخونم

این حسِ قشنگ و مدیون ِ تو هستمخندهخنثی

تنها کاری که ازم برمیومد نوشتن و نوشتن بود و خالی نشدن و خالی نشدن

بعدِ هر نوشته ایی دلم می خواست با یه ذوقی اینا رو بخونم

بعد دیدم نمیشه واسه خودم بلند بلند خوندم

جالب بودخنده

****عنوان نوشت:

دِلم تب دارو ولبم بی عار ست

و

مردمان این دیار

لبم می بینند


جگرم می سوزانند

و

من در انتظار می نشینم

تا

روزی

شبی

خدایم دلم را ببیند

و

من

مشتاقانه به دیارش می روم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط وارِش نظرات ()


كد قالب جدید قالب های پیچك




خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست