چشم ها ، نگه بان ِ دل هایند !

این روزها

مثالِ

درختی هستم

بی بارو برگ

که منتظر می ماند تا بهاری دیگر از راه رسد

در آرزوی شکوفه دادن

برای زندگی دوباره

افسوس

امسال هم مانندِ هر سال شاخه هایم را میشکنند

آرزوهایم را به تاراج میبرند

ومن

همچنان

در حسرتِ برگهایی در بهار و دیدن برگ ریزانی در پاییز می مانم

باید به این باور برسم

من همیشه زمستانم

سردو خشک...

 

***این روزها کمتر گریه می کنم ،نمیدانم بزرگ شده ام یا که سنگ؟!؟!***

 

امروز آرزو کردم کاش عاطفه، محبت، دلسوزی، در من وجود نداشت،خیلی راحت از کنارِ همچی بگذرم انگار نه انگار چیزی میبینم و می شنوم ........

می خوام سنگ شم سرد به همچی

نمیدونم میتونم؟!؟

ولی همه ی سعیمو می کنم.......

*یه وقتایی یه حرفایی شوخیه،بهش میخندید ولی خیلی عمیقند

عمقِ این حرفا بدجور درد دارن،مثِ یه خنجر فرو میره تودلت ،

خنجره بیرون میاد ولی لامصب جاش بد میسوزه*

وای بحال اینکه خنده هامون باعثِ گریه ی کسی شه

خدایا کمک کن این اتفاق هیچ وقت نیفته.

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.ز

مرسی شما لطف داری

سید احمد

سلام ممنونم که بهم سر زدی مطلبت قشنگه خدا کنه همیشه سر سبز باشی و دلت هرگز پاییزی نشه یا برف غربت روش نشینه خدا حافظ

راز

سلام عزیز خیلی جالب بود البته یکم غمگین چرا ؟

راز

به نظر من مشکلات رو زیاد جدی نگیر [گل]

فاطمه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام تی تی جونم سر بزن بهمون [لبخند][گل]

میلاد

[گل]سلام وبلاگ زیبایی داری اگر تمایل به لینک داری به من خبر بده

امير

اگر هرگز نمي خوابد دو چشم سرخ و نمناکم اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم ولي يادم نخواهد رفت هرگز ، که ياد تو هنوز اينجاست ميان سايه روشن ها ، دل شيداي من تنهاست نبايد زود ميرفتي و از دل کوچ ميکردي افق ها منتظر ماندند از اين ره تا تو برگردي...![گل][گل][گل]